آدما عادت میکنن. به اینکه باشی، به حضور هم عادت میکنن. آدما عادت می کنن؛ سخته ولی به نبودن هم، عادت میکنن. خاطره میشه، شاید فراموش نکنن ولی عادت میکنن. بودن و ماندن مساله مهمتری است اما تقدیرِ نبودن را نمیشه عوض کرد. همهی بودنها روزی به آخر خط میرسن و هرچقدر هم تو تلاش کنی، مرگ نمایش نبودن را به روی صحنه میبره. شکسپیر بیخود نمیگفت: بودن یا نبودن، مساله این است!
بچرخ، تجربه کن و لذت ببر، در یه کلام زنده گی کن، کاری کن که دوستش داری. شاید ما زادهی وهمیم، پوچی ، نیستی و هستی! بحث طولانی است و وقت کم.
شانزدهمین روز از اول برگریزان یکهزاروسیصدو نود و هشت.
به خط مجتبا
و موج همچنان در فضا و زمان گسترده است.
اضافات ۱۷ مهر همان سال : ماورای باورهای ما، ماورای بودن و نبودنهای ما، در آنجا دشتیاست بیانتها، تُو را آنجا خواهم دید. مولانا
به سمت شمال نگاه کن، به کوهپایههای خاکستری جنوب البرز! نور آفتاب بر آخر تابستان به صورت مان میخورد، داغ نیست. گرمای لذت بخشی همراه با نسیم آخر تابستان در وجودمان میپیچد. میپیچم به سمت راست و مستقیم میرانم. مستقیم به سوی خورشید. به سمت غرب، جایی که آفتاب در آن غروب میکند. هیچ میدانستی دنیا همهاش قرارداد است؟ من میتونم ادعا کنم خورشید از جنوب غربی طلوع میکند و از غرب شرقی غروب، جهتهای جغرافیایی را برای خودم و همه چیز را بر این اساس بسازم و زندگی کنم. اما این تغییر قرارداد و اجرای ان ومی ندارد. ومی ندارد که به دنبال فرهنگ واژگانی باشم تا حرف مردمان را به زبان خودم ترجمه کنم و برعکس. ماشین را کنار میزنم ، پیاده میشویم و نگاه میکنیم و نگاه، غروب نارنجی را، دریای آبی و ارغوانی و زرد و نارنجی آسمان را و خیره میشویم. دستت را میگیرم میدویم. میدویم و با یک جهش بلند پرواز میکنیم، و شروع میکنیم در فضا شنا کردن و بالا میرویم و بالاتر به سمت خورشید. و از خواب بیدار میشوم. ساعت ۲:۱۵ دقیقه بامداد است. لپتاپ را روشن میکنم و هرچه یادم مانده را مینویسم. رویاهای با تو بودن را. کمی خسته ام. میخواهم دوباره بخوابم و ادامه سفرمان را ببینم. ساعت را نگاه میکنم ۱:۵۸ دقیقه است. میخوابم. غرق در یک رویای تو در تو! نه این یک قرارداد بود. از ساعتی استفاده کردم که برعکس بچرخد. و تقویمی که به عقب برگردد. چرا ؟ برای رسیدن به تو، برای تکرار روزهای خوش با تو بودن. نمیخواهم تمام شوند. میخوابم و خواب میبینم. میبینم که .
مجتبا
۲۴شهریور
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
* * *
مغزم داره میترکه. هزار جور فکر مختلف هر لحظه به کله ام حمله میکنن. شاید دیده باشی گاهی خودت هم به خودت حمله میکنی. میشه حال این روزهای من. "هیشکی نبود ببینه مرد کوه درده . کوه غم . کوه شکست" ولی من باید از خودم بپرسم: کوه درد! چقد کوهی؟ چقد میتونی واستی و خم نشی! چقد رو راستی؟ اصلا چه کارایی کردی که به خودت میگی کوه؟
* * *
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
پ.ن. اصلا آشفتگی ذهنم از وصل کردن این همه متن بی ربط به هم قشنگ مشخصه
درباره این سایت